|
گذر از معنا
|
|||
|
حرفهایی هست برای گفتن..که اگر گوش نبود نمی گوییم....و حرف هایی هست برای نگفتن...حرف هایی که هرگر سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند. حرفهایی شگفت ...زیبا و اهورایی همین هایند.... و سرمایه ی ماورایی هر کسی .... به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد... حرف های بی تاب و طاقت فرسا ، که همچون زبانه های بی قرار آتشند ، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند. کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند... اینان همواره در جستجوی "مخاطب" خویشند ، اگر یافتند....یافته می شوند.....!!! و در صمیم "وجدان" او آرام می گیرند....و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند. و اگر او را گم کردند ..... روح را از درون به آتش می کشند ... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت...... از خود می پرسم به کدام خوشبختی ، کدام رنج ، به کدام یک از آنهایی که دلیل زندگی ام بوده اند و بی بودنشان دوام آورده ام خواهم پیوست ؟؟ از کجا باید شروع کرد؟؟از زندگی آنها که رفته اند جز از دل من ، یا آنها که مانده اند ، اما در دنیایی تنها ، دور از هم ، جدا از هم... آیا ما آگاهی از آنچه رنجمان می دهد و آنچه دلیل فریادهایمان می شود داریم ؟؟ فریاد های فرو خفته ای که جایی برای خالی شدن پیدا نمی کنند ، یک عمر در سینه می مانند و سپس بی صدا محو و خاموش می شوند و کسی هرگز پی نمی برد که آنها چه بودند و با ما چه کردند؟؟؟ من آیا می توانم جوابی برای آنها بیابم؟؟؟..... اما من !!! چه درد آور است از من سخن گفتن ..!!! همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر ، بر سینه ی تافته ی این کویر ، افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان ، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه کرده ام ، برگیرد ؟؟؟ .... ........ !!!
سبحان الله.... یعنی پاک و منزه است خدا منزه از آنچه که ما در باره اش می انگاریم ....
نقاشی از آقای رسولی .... می زند که یکی نیست بگوید دست بلند باد بالای گونه ی این بید شکسته چه می خواهد!؟
سید علی صالحی توی سالن اسکواش دانشگاه کنار دیوار ولو میشم،اینقدر توپ به دیوار کوبیدم که دیگه نا ندارم و دوباره این فکرهای بیهوده که این چند روزه اینقدر بهم ریختنم ، به سراغم میان.... خدای من!فکر میکردم علی رغم اینکه میدونم تمام اون حرفهایی که پشت سرش شنیدم واقعیت نداره و مطمئن بودم هیچ تغییری در من ایجاد نمی کنن،اما دیگه نمی تونم باهاش کار کنم .دیگه نمی تونم از دست این فکرها خلاص بشم وبه کارم برسم.واقعا نمی دونم چیکار باید بکنم...
هر کاری که بکنی از دو حالت بیرون نیست: یا برای خودت و این دنیات یا دیگری و اون دنیات و بهای آدمی به میزان کارهاییش که برای دیگری انجام داده از خود تا دیگری چه راهیست!... و از دیگری تا دیگری حقیقی راهی طویل تر... تو! یک پلی ! بله، « تو» تنها یک پلی! نه از اوناییش که دوست دارم ... وسط یه جنگل بکر و بالای یه رود که مدتها روش بایستی و نفهمی که چقدر زمان گذشته و تو رویا غوطه ور شی و کسی نباشه که رویاتو بو بکشه و مجبور بشی که رویاتو تو پستو نهان کنی... نه ،تو از اوناش نیستی... تو فقط یه پل عابر پیاده هستی! بله،تنها یک پل عابر پیاده! که مدتی دستم رو گرفتی و بردی اون بالا بالاها،تو اوج آسمون !کاریکه کمتر پلی میتونه بکنه و من غافل بودم از اینکه فقط عرض خیابون رو دارم طی میکنم واصل کار ،چیز دیگه ایه.... حالا ،این طرف خیابون ایستادم... به تو هم پیشنهاد میکنم که دیگه دولا نشی تا آدما رو برسونی اون طرف خیابون...پاشو ،وایسا! طول خیابون خیلی وقته منتظر قدمهاته... پ.ن.۱.خیلی دلم میخواست « تو » رو هایپرلینک کنم....
انتظار؟ بشر سالیانیست که انتظار می کشد! هر انسانی که پا به کره ی خاکی گذاشته ،مزه ی انتظار را چشیده و آنگاه رخت بسته و رفته! اما انتظار چی؟... کی؟... آیا انتظار همه یکسان بوده؟ آیا همه یک جور انتظار کشیدند؟ اصلاً انتظار چیست؟لحظه ای است. گاه کوتاه ، گاه بلند گاه به اندازه ی یک ثانیه و گاه به اندازه ی یک قرن! اما دوره ای است که زمان در آن جاری است. ولی نکته انجاست که مهم نیست آن زمان چقدر باشد! چرا که زمان همان شدت حوادث درونی انسان است! حتی همان یک ثانیه هم کافی است تا به انسان طعم و مزه ی خودش را بچشاند. ضربان قلب انسان را تغییر دهد. نفسش را در سینه حبس کند. جانش را به لب برساند! و آنگاه گویند : صبر کن!
نفسی می کشد. جانش پائین می آید
و باز اضطراب ،نگرانی،دلهره...
اما باز صدایی شنیده می شود: صبر کن!صبر!
هر چه زمان بگذرد ، انسان به این حالت خوء می گیرد.
دیگر تن و قلب و روحش و وجودش از این جزر و مد خسته و ملول می شود
تا دیگر در سکوت و خلاء ای فرو می رود!
ساعت ها می گذرد ! روز می گذرد، شب هنگام فرا می رسد و دوباره سپیده ی صبح می زند.
روزی دیگر، شبی دیگر، ماهی دیگر، فصلی دیگر،سالی دیگر...
زندگی می گذرد،زندگانی می کنی!
می خوری ، می خوابی ، سخن می گویی ، می خندی...
اما همه چیز در بی معنیگی محض!
هر حرکتی کنی، هرچند با ارزش بی معنی است!
بی رنگ است! بی بو است! بی مزه است !
چرا که هنوز خبری نیامده !
هنوز نوری نیامده!
جواهر بساز ! اما در تاریکی...
ولی باز هم انسان از ساختن باز نمی ایستد چرا که هنوز یک چیز هست
و آن امید است !
امید به اینکه بالاخره روزی آن نور می آید. همه جا روشن می شود
و جواهرات معلوم و مشخص.
در این لحظات انتظار ، در این روزگار انتظار
تنهای تنها ، فقط یک چیز است که هم رنگ دارد و هم بو و هم مزه
و آن اشک است !
اشک!
و چه کسی معنای اشک را می فهمد؟
چه کسی می تواند اشک بریزد؟
آیا جزء کسی است که قلبش از احساس مملوء است!
آدم ها می گریند بر دردهاشان بر رنج هاشان بر غم هاشان بر مشکلات و سختی هاشان.
اما عاشق ها جوری دیگر می گریند!
آن ها هم اشک می ریزند.
اما اشک آنها رنگی دیگر دارد بویی دیگر دارد !
آنها می گریند چون لبریزند!
چون سرشارند!
وجودشان در آتش مهر می سوزد نه آتش محنت و بدبختی و تیره روزی.
اما کجاست معشوق تا نثار کنند ! اینجاست که تمام محبتشان را نثار آب می کنند ،این اکسیر آفرینش.
و آن آب سرازیر می شود.
با طبیعت عجین
تا جاوید کند روح و صدای عاشق را
عاشق می گرید چرا که در فراق است .
و فراق چیزی جزء انتظلر نیست!
فراقی همراه با امید. فراق با امید یعنی انتظار!
وقتی خواسته و ناخواسته ، همزمان سه تا هندونه ی بزرگ رو یک جا بلند کردم ، کل تابستان رو مجبور شدم بدوم تا از زیر بار مسئولیت هایی که شوخی شوخی خیلی جدی شدند ،سربلند بیرون بیام و این برای آدم خوش گذرونی چون من واقعا سخت بود و تنها به کوه رفتنهای آخر هفته دلم رو خوش کردم و پس ازمدتی اکیپ کوهنوردیمو عوض کردم تا اونقدر حرفه ای و خشک نباشه و شدم لیدر یک گروه که سابقه ی کوهنوردی چندانی نداشت و بیشتر تفریح بود تا کوهنوردی و برای خودش تجربه جالبی بود به خصوص قسمت تمشکهای وحشی شیرپلا که واقعا خوشمزه بودن.اما حالا که بیشتر تابستان گذشته،فشار کاریم کمتر شده و منتظرم تا نتیجه کارهامو ببینم.امیدوارم ، حداقل ، مجله خوب در بیاد ،چونکه خیلی خیلی براش زحمت کشیدیم و با حداقل امکانات به اینجا رسوندیمش و از طرف دیگه ،خبر رسیده که از ۲۴ شهریور باید بریم دانشگاه و این خبر جیغ منو درآورده چون هنوز خستگی تو تنمه و فکر میکنم یه مدت باید همینطوری هی وقت تلف کنم تا حالم خوب بشه!در کل تابستان عجیبی بوده برام و خیلی چیزا رو تجربه کردم و چندتا مسئله ی ذهنی رو هم حل کردم که مدتها تو ذهنم کش اومده بودن.این چند خط رو هم نوشتم تا خوشی وبلاگ ننویسی زیاد بهم نسازه. ققنوس در باران هم نمی میرد
|
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||